تبليغاتX
وبلاگ یک دختر 12 ساله (9 ساله ی سابق!)

وبلاگ یک دختر 12 ساله (9 ساله ی سابق!)

بازگشت

سلام به همه ی خواننده ها!

دیروز اولین روز مدرسه بود. بهتون تبریک میگم. مهر شروع شد. راستش اینکه من حوصله ی تایپ کردن ندارم وگرنه کلی مطلب تو ذهنمه!

پروفایل خودم رو هم وارد کردم که دیگه کسی نپرسه اهل کجایی؟ یا چند سالته؟

این کتاب رو خودم تقریبا خوندم. کتاب قشنگیه و کاملا همه چی رو توضیح داده. کسایی که کتاب های تاریخی رو دوست دارن میتونن این کتاب رو تهیه کنن و ازش لذت ببرن.

نویسنده: حمیدرضا شاه آبادی

قطع: وزیری

قیمت:3500 تومان

ناشر: انتشارات افق

تعداد صفحات:168 صفحه


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 21:24  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

تبخال

«تبخال» چیست و چرا به‌وجودمی‌آید؟

‌‌‌تبخال، یک بیماری ویروسی است که به صورت دانه های زرد رنگ روی مخاط لثه ها، داخل گونه، روی لب ها و بینی به‌وجود میآید. تبخال بیشتر در زمانی که مقاومت بدن کم شده یا فرد دچار استرس است، ظاهر می‌شود. این بیماری مسری است و لازم است که از تماس مستقیم فرد به خصوص با بچه ها، جلوگیری کرد. درمان آن، استفاده از پماد و داروهای خوراکی مخصوصی است که باید توسط پزشک تجویز شود. حدود 90درص مردم دنیا، در طول زندگی حداقل یکبار، دچار تبخال می‌شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 17:15  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

حضرت علی(ع)

هنگامی که پیامبر(ص) بعد از 3سال خواستند راز رسالتشان را برای فامیل خود فاش کنند، رو به عمو وعمو زاده هایش فرمود:«پروردگار یکتا از من خواست شما را به سوی او دعوت کنم. کدام یک از شما دعوت مرا قبول می کنید؟ کدام یک از شما مرا کمک و یاری می کنید، تا برادر و جانشین باشد؟»                                                                                                                                                   از افراد فامیل هیچکس دعوت محمد را قبول نکرد. تنها علی بود که بلند شد و گفت:«یا رسول الله من یاور تو هستم. من برادر تو خواهم بود و تا آخرین لحظه زندگیم در کنارت می مانم.» محمد باز هم حرفش را تکرار کرد ولی این بار هم کسی دعوتش را قبول نکرد. همه از خانه محمد رفتند. تنها علی بود که در کنار محمد ماند.

ولادت امیرالمومنین حضرت علی (ع) بر همه ی شیعیان جهان مبارک باد.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 21:3  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

پرستو

سلام ببخشید که دیر به دیر وبلاگم رو به روز میکنم. امتحانات مشغولم کرده بود. انشاالله در تابستون تند تند مطلب می نویسم. اینم یک پست واسه شروع:

بال و پرم را مرتب می کنم و در آغوش آسمان اوج می گیرم. بالا میروم و خانه های کاهگلی شهر را مشاهده میکنم. بالا تر میروم، حالا میتوانم مراتع و جنگل های سبز را از مناطق شهری و خانه های کوچک و بزرگ و ساختمان ها و کارخانه ها تجزیه کنم. حالا من در دل آسمان هستم. بالهایم را عمود می گشایم.زیبایی و خلقت آفرینش مرا به شگفتی وا می دارد. از اینجا کوه هایی پیدا هستند که بلند و استوار در برابر سختی ها سرخم نمی کنند. لکه های سفید برف روی قله ی آن ها قابل مشاهده است.کمی آن طرف تر در کنار آن سروهای بلند و استوار گل های رز را می بینم. فصل بهار است و غنچه های رز جامه ی بهاری تن می کنند. از اینجا همه چیز چون نقطه می ماند. نقطه های رنگی و کوچک. حالا روی درختی می نشینم و از دور آننقطه ها را که هرکدام از نزدیک به کاخی می ماند، کنار هم می چینم. اعجاب انگیز است! جهان را ساختم! جهانی با تمام رنگ های آبی که نشانه ی اقیانوس های بی کران است. جهانی با پوششی از انسان ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:28  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

زرنگی مرد فقیر

داستان در مورد مردی است که خیلی فقیر می باشد و از خداوند هزار سکه طلب می کند و همسایه ای دارد که دائماً او را به خاطر این که از خداوند 999 سکه یا 1001 سکه نمی خواهد و فقط 1000 سکه می خواهد سرزنش می کند. تا این که مرد همسایه روزی برای امتحان مرد فقیر 999 سکه از دیوار حیاط برایش می فرستد. مرد فقیز پول ها را برمی دارد. روز بعد طی حرف هایی مرد فقیر را مجبور می کند پول ها را بشمارد و سپس می گوید که باید به شرطت عمل کنی که 999 سکه را از خداوند طلب نمی کنم و اگر به دستم برسد خرجش نمی کنم. بعد از این که مرد فقیر قبول نمی کند و می گوید که این 999 سکه تا آخر امروز 1000 سکه می شود و می گوید که این سکه ها برای روزی من است، کار را به دادگاه می کشاند. مرد همسایه برای مرد فقیر توضیح می دهد که این سکه ها مال من است. مرد فقیر این حرف را باور نمی کند. بدین شرط حاضر در جلسه ی دادگاه می شود که لباس و اسب مرد همسایه را بگیرد تا نزد قاضی ارج و قربی بیابد. در دادگاه مرد فقیر ادعای مرد همسایه را رد کرده و می گوید که او فکر می کند که همه ی دارایی های من مال اوست و از قاضی می خواهد که بپرسد این لباس و اسب مال کیست و پس از این که مرد همسایه می گوید: خب معلوم است که مال من است، قاضی حق را به مرد فقیر می دهد . از مرد همسایه یک سکه برای این که مرد فقیر را بی دلیل به آنجا کشانده است می خواهد. فردای آن روز مرد فقیر آن 1000 سکه و لباس و اسب را به همسایه اش پس می دهد، ولی به وی گوشزد می کند که دیگر در کار بنده و خداوند دخالت نکند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 15:9  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

مردی که حساب بلد نبود

دلیر و شجاع بود. می توانستی به او تکیه کنی. در عین عصبانیت و اوج خشم، مهربان و دل رحم بود. برای همین پرچم را داده بودند دستش. آن شب که امان نامه را آورده بودند، از شدت خشم با حنجره ای پاره و چشمانی قرمز آنها را از خود راند. اسم برادرش که می آمد، دیگر حساب بلد نبود. دیگر نمی توانست حساب کند که بدون دست نمی توان تاخت، بدون چشم نمی توان اسب را هدایت کرد، با دندان نمی شود مشک حل کرد. نمی فهمید سیاهی های پشت نخل ها نیزه دارند، همان عمود آهنین. نمی فهمید می شود آب را روی آب نریخت. می شود عذر داشت و مشک را خالی تحویل داد. می شود دشمنان کمین کرده را دید. می شود تشنگی را رفع کرد و با نیروی بیشتری تاخت. او همان موقع که امان نامه را دستش دادند، شهید شد.


سقای حسین سید و سالار نیامد

علمدار نیامد، علمدار نیامد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 16:2  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

طلا و طلاق

حلول ماه مبارک رمضان به همه ی خوانندگان عزیز مبارک.

این نقاشی را خودم با paint ویندوز کشیدم. به قسمت چپ نقاشی توجه کنید. یک زوج جوان برای خرید حلقه با لبانی خندان طبق رسم و رسومات به طلافروشی می روند. بعد از دیدن ویترین طلافروشی و قیمت طلاها لبخند روی صورت شان می ماسد و به فکر طلاق می افتند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 19:36  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

مصیبت نامه عطار

فرید الدین ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار کدکنی* نیشابوری معروف به شیخ عطار نیشابوری سال 537 هجری قمری در کدکن نیشابور به دنیا آمد. در جوانی به شغل عطاری اشتغال داشته و این شغل را از پدرش به ارث برده است.

مراد از عطاری، داروفروشی و طبابت است و عطارها در علم طب نیز دست داشته اند.

به داروخانه پانصد شخص بودند

که در هر روز، نبضم می نمودند**

عطار علاوه بر طبابت و عطاری، شاعری بزرگ بوده است. مولوی در نوجوانی به همراه پدرش، عطار را ملاقات کرد. در آن ملاقات عطار کتاب اسرارنامه ی خود را به مولوی داده است. او درباره ی این شاعر و عارف بزرگ گفته است:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

آثار عطار چه در ضعر و چه در نثر شامل پندهای آموزنده ی بسیاری است.

و اما خلاصه ای از یکی ار قصه های کتاب مصیبت نامه ی عطار که برای شما نوشته ام:

آورده اند که اسکند مقدونی، همان جهانگشای*** معروف روزی گذرش به چین افتاد. پادشاه چین استقبال بی نظیری از او و اطرافیانش به عمل آورد. هنگام خوردن ناهار، اسکندر با تعجب ابتدا به سفره و سپس به پادشاه چین نگاهی انداخت. پادشاه چین به نشانه ی ادب رو به اسکندر...

گفت: «بسم الله، بکن دستی دراز

تا کنند آنگه سپه دستی فراز»

ظروف غذا پر از طلا و جواهرات بودند. ناگهان خطاب به پادشاه چین با فریادی خشمگین گفت: مردک شوخی را از حد گذرانده ای، یاوه**** می گویی؟ ما در مملکت مان با دو-سه گرده نان سیر می شویم.

پادشاه چین با لحن کنایه آمیزی در جواب گفت: به خاطر دو-سه گرده نان لشکر به این سو و آن سو می کشی؟ زنان و کودکان را زخمی و اسیر و مردان را می کشی؟ مگر این دو-سه گرده نان در روم برایت فراهم نیست؟ حال اگر من به تو آن دو-سه گرده نان را ندهم، می توانی این طلاها را بخوری؟

اسکندر پس از شنیدن این سخنان، مات و مبهوت چین را به مقصد روم وداع گفت.

مشخصات کتاب :

اسم کتاب : 28 قصه از مصیبت نامه عطار

انتخاب و برگردان به نثر : جعفر ابراهیمی

136 صفحه

* : شهری در خراسان

** : نبض شان را به من نشان می دادند

*** : کسی که به فکر باز کردن کشورش است و کشورهای همسایه را اشغال می کند

**** : سخن بیهوده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:46  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

با شیطان ارزن کاشته!

 گویند روزی شیطان با مرد کشاورزی ، برای گذاشتن کلاه بر سر او با او شریک می شود . سال اول به پیشنهاد شیطان چغندر می کارند . شیطان به مرد کشاورز می گوید : به خاطر این که عادلانه تقسیم کنیم ،هرچه بیرون خاک است از آن توست وهر آن چه باقی ماند ، برای من است . کشاورز که اوضاع را بر وفق مراد می بیند ، می پذیرد . طبق قرار هر چه که روی خاک بود ، یعنی برگ های چغندر نصیب کشاورز و هر چه زیر خاک بود ، یعنی چغندرها نصیب شیطان شد . کشاورز قسمتی از برگ ها را به گاو و گوسفندانش داد و قسمتی از برگ ها را در انبار نگه داشت که بعد از مدتی پوسید. ولی شیطان روزی یک چغندر می پخت و می خورد. کشاورز که این اوضاع را دید، تصمیم گرفت سال بعد نگذارد شیطان برای محصولات تصمیم بگیرد . با فرا رسیدن سال جدید تصمیم این شد که ارزن بکارند. این بار کشاورز رو به شیطان گفت : هر چه زمین محصول داد تقسیم می کنیم. ولی شیطان با زیرکی گفت : سال پیش تو محصولات روی خاک و من محصولات زیر خاک را برداشتم . امسال سهم مان را عوض می کنیم . کشاورز قبول کرد . شیطان خوشه های ارزن را چید . ولی کشاورز هر چه زمین را کند، چیزی جز ریشه های بوته های ارزن نیافت .      

هر کس با شریک حیله گر و بدجنسی شریک شود وسرش کلاه برود، می گویند با شیطان ارزن کاشته.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 14:15  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

یک مرد، یک شهر

به مناسبت حفظ جزء یک قرآن کریم برادرم کتاب «یک مرد، یک شهر» را بهم هدیه کرد. این کتاب در مورد دلاوریهای یکی از شهدای زمان حمله ی رژیم بعثی* عراق به ایران است. حالا خلاصه ای از این کتاب را در اختیارتان می گذارم:

مهدی کازرونی نوجوانی انقلابی است که در دوره ی متوسطه ی یکی از ده های کردستان تحصیل می کند. او همواره به دنبال آزادی مردم ده، اقدامات زیادی علیه حکومت شاهنشاه می کند. مثل قطع کردن بلندگوها در شب تاجگذاری آریامهر**، تعویض عکس الاغی با کروات و کت با عکس محمدرضا شاه و عوض کردن کت های زنان سپاه دانش*** با چادر. سرانجام مهدی کازرونی که به او لقب حاج مهدی را داده بودند در سنگرهای مبارزه با دشمن در جنوب ایران به دست گروهک تروریستی کاک فرهاد به شهادت می رسد. روحش شاد.

مشخصات کتاب:

نویسنده : احمد عربلو

براساس زندگی شهید مهدی کازرونی، مسئول عملیات لشکر 41 ثارالله

نوع کتاب : رمان نوجوان، گروه سنی د-ه-و

تعداد صفحه : 200 صفحه

* : میشل افلاک این مسیحی عرب عراقی این حزب را بر اساس ملی گرایی تأسیس کرد.

** : محمدرضا شاه

*** : در دوران حکومت محمدرضا شاه زنان هم به سربازی می رفتند و هم تدریس می کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 10:53  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

پیرترین شهید کربلا

حبیب بن مظاهر چهارده سال پیش از هجرت پیامبر اکرم در خاندان بنی اسد در یمن به دنیا آمد. سال نهم هجری با خانواده اش به مدینه آمد و در آنجا ساکن شد. دوران های جوانی و میانسالی را در کنار امیرالمومنین گذراند. و در جنگ های صفین و نهروان (جنگ بین حضرت علی و خوارج) شرکت داشت.

با آغاز جنگ جمل به بصره هجرت کرد. پس از جنگ، کوفه را برای سکونت انتخاب کرد. هنگامی که مردم کوفه امام حسین علیه السلام را به آنجا دعوت کردند، حبیب هم با ایشان رفت. ایشان در رکاب امام حسین علیه السلام می جنگیدند. سرانجام در ظهر عاشورا و در سن 75 سالگی، هنگام دفاع از امام که مشغول خواندن نماز بود، شهید شد.

***

با عرض پوزش از خوانندگان گرامی، انشاءالله این مدتی که نبودم و مطلب نگذاشتم را جبران می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:49  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

یک ناو آمریکایی...

این مطالب را از اطلاعاتی که مادرم به من داد، و اخباری که دیشب ساعت 9 از تلویزیون شنیدم به دست آوردم.

در روز دوازدهم تیر ماه سال 1367 یک فروند هواپیمای جمهوری اسلامی ایران به مقصد دوبی (مبدأش را نمی دانستم) حرکت می کند که مورد حمله ی یک ناو (کشتی بزرگ) آمریکایی قرار می گیرد. این ناو که مجهز به موشک های جنگی بوده است، به هواپیمای جمهوری اسلامی ایران شلیک می کند. در بین این مسافران 66 کودک زیر 13 سال کشته شده اند. جالب است بدانید که 46 تن از این مسافران را مسافران کشورهای غربی تشکیل می دادند. سران آمریکا در این وضعیت می کوشیدند مردم را فریب داده و به آنها بفهمانند که اشتباهی رخ داده است. اما پس از گذشن مدتی از این ماجرا سران آمریکا بر گردن ناخدای آن ناو مدال شجاعت انداختند.

برای شادی روح این کشته ها صلوات بفرستید.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:1  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

دایی من

آرش خدایاری طهرانی نژاد*. متولد 1353، فارغ التحصیل رشته ی انسانی، ادبیات فارسی، دانشگاه علامه طباطبایی. دایی مهربان و دوست داشتنی من. نقاش و طراح فوق العاده ای است. فرزند آخر خانواده و از باهوش ترین افراد خانواده است. انسان رازدار و قابل احترام و اعتمادی است. فکر نمی کنم هیچ خواهرزاده ای این قدر دایی اش را دوست بدارد. البته از قدیم گفته اند بچه به دایی اش می رود!

*: در قدیم «تهران» را این گونه می نوشتند.


-----------------------


و این هم چند لطیفه:

1-

اولی: تو تعطیلات چی کار کردی؟

دومی: هفته ی اول را کوهنوردی، و هفته ی دوم را در بیمارستان به سر می بردم!

2-

به یک آدم فضول می گویند: اگر نصف کره ی زمین را به تو بدهیم، قول می دهی دیگر فضولی نکنی؟

- پس نصف دیگرش چه می شود؟!

3-

راننده ی اتوبوس: خانم ها و آقایان! کدام یک از شما یک بسته اسکناس گم کرده؟

همه با خوشحالی گفتند: من...من...

راننده: من کش اش را پیدا کردم!

4-

دو تا میخ می روند در آب. زنگ می زنند. فرار می کنند!

5- 

اولی: می دانستی شباهت دماسنج و معلم چیه؟

دومی: هر کدوم صفر را نشان بدهند، بدن آدم می لرزد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:24  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

نمی خواهم از خودم تعریف کنم

در مدرسه آزمون آینده سازان را (البته در پایه ی چهارم) اول شدم. هرگاه مسابقه ای در مدرسه برگزار می شد، اسمم را به سرگروه می دادم. از جمله: پوسترهای عاشورا که در حیاط مدرسه نصب شده بود، مسافری از سرزمین نور که کتبی بود، قرآن، شطرنج، شنا، و کاراته که این مسابقات در مدارس دیگر برگزار شد. و اسکیت که تاریخ فعلاً مشخص نیست. مادرم می گوید اعتماد به نفس خوبی دارم. امسال سرگروهی 3 کنفرانس را برعهده گرفتم:

1- کنفرانس مدرسه

2- کنفرانس ستاد شاهد

3- کنفرانس منطقه

تا حدودی در این کنفرانس ها موفق بودم. عاشق فضانوردی، مسابقات فوتبال، والیبال، شطرنج و شنا هستم. برای این که بیکار نشوم، برنامه می نویسم. و معمولاً در انجام آن موفق می شوم. حال که ایام نوروز است، سریال های نوروزی را تماشا می کنم. صبح ها ساعت 6:30 بیدار می شوم، همراه برادرم به پارک می روم و ورزش می کنم. البته کتابخوانی را هم خیلی دوست دارم. تا به حال دو تقدیرنامه از مدرسه دریافت کرده ام. از سفر کردن خیلی خوشم می آید، مخصوصاً اگر پرماجرا باشد. و از رمان های کودکانه ی ترجمه شده بیشتر از کتاب های دیگر خوشم می آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:36  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

علم علم اوستا علم!

مرد خیاطی دستش کج بود*. هروقت پارچه ای برای او می آوردند، یک تکه از آن را قیچی می کرد. یک شب خواب دید تمام پارچه هایی که از مردم کش رفته بود*، بر علم آتشینی آویزان است. مردم خیاط را به صرعت طرف علم می برند تا او را بسوزانند. ناگهان مرد خیاط از خواب پرید. دست به سوی آسمان بلند کرد و با خداوند عهد بست که دیگر پارچه های مردم را ندزدد. صبح روز بعد وقتی وارد مغازه شد، ماجرا را برای شاگردش تعریف کرد و به او گفت: هروقت خواستم پارچه ای را ناقص کنم بگو: علم علم اوستا علم. چند هفته از ماجرا گذشت و در این مدت هروقت خیاط می خواست پارچه ای را بدزدد، شاگرد سریع می گفت: علم علم اوستا علم. اما روزی مردی پارچه ای بسیار زیبا برای خیاط آورد. تا خیاط می خواست پارچه را ببرد، شاگرد داد زد: علم علم اوستا علم. خیاط هم پاسخ داد پارچه ی زیبا نبود سر علم. شاگرد دوباره تکرار کرد: علم علم اوستا علم. اوستا این بار با عصبانیت داد زد: این یکی را بکش قلم! به این ترتیب باز هم تکه ای پارچه روانه ی صندوقچه ی خیاط شد.

نتیجه گیری: انسان طماع همیشه چشم خود را حتی اگر با پروردگار خویش عهد بسته باشد، به مال مردم می دوزد.


* دستش کج بود : دزد بود

* کش رفته بود : دزدیده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 18:2  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

انقلاب خمینی

30 سال پیش بود. ایران حال و هوای دیگری داشت. همه تظاهرات می کردند. مردم آرزوی سرنگون شدن سلسله* ی پهلوی را داشتند. شاه در برابر مردم زورگو بود. و در برابر خارجی ها ترسو. شاه به فکر کشور نبود. کشور ما توسط افراد خارجی اداره می شد. ما توانستیم با 30 سال صبر و پایداری و رهبری امام خمینی (ره) جمهوری اسلامی را به وجود بیاوریم.

چند شعار انقلابی:

به کوری چشم شاه، زمستون هم بهاره

تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست

شاه فراری شده، سوار گاری شده

وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد

استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی

تنها ره سعادت: ایمان، جهاد، شهادت

حالا امروزه مردم برای یادآوری این خاطره ی شیرین در بیست و دوم بهمن روزی که انقلاب اسلامی پیروز شد، در خیابان آزادی تظاهرات می کنند.

من و برادرم نیز در این راهپیمایی شرکت کردیم. قبل از رفتن به راهپیمایی، پرچمی درست کردم. در یک طرف پرچم شعری در مورد امام و در طرف دیگر، شعاری از شعارهای انقلاب اسلامی را نوشتم. به دلیل نداشتن چوب، مداد بزرگی را که معلمم به من هدیه داده بود، جایگزین آن کردم.

در بین راه متوجه ترافیک فراوان شده و بقیه ی راه را از بلوار مرزداران تا خیابان آزادی، پیاده رفتیم. وقتی به آن جا رسیدیم، ساعت 12 بود و غرفه ی دانش آموزی برنامه ای نداشت. بنابراین من به همراه برادرم روی پل آزادی رفتیم و از آنجا به مردم نگاه کردیم. چقدر لذت بخش بود هنگامی که اتحاد و همبستگی مردم ایران را می دیدم.


* : به مجموعه ی یک خاندان سلسله می گویند. مانند سلسله ی پهلوی و قاجار.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:6  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

دو کاج

در میان خطوط سیم پیام، دو کاج روییده بودند. یکی از آن ها درستکار و مهربان بود. و دیگری بداخلاق. روزی از روزهای پاییز که باد شدیدی می وزید، درخت مهریان خم شد و روی درخت دیگر افتاد. او با مهربانی گفت: من را ببخش، ریشه هایم از خاک بیرون است. نمی توانم بلند شوم، چند روزی مرا تحمل کن. ولی کاج بداخلاق با تندی گفت: مردم آزار دست از سرم بردار. من کجا طاقت تو را دارم؟ سپس کاج را تکانی داد. قامت کاج مهربان بر زمین نقش بست. مرکز ارتباطات آن روز دید که انتقال پیام ممکن نیست. پس عازم سفر شد، تا ببیند عیب کار از چیست. سیم بانان* پس از بررسی سیم، کار درخت بداخلاق را تکرار کردند یعنی او را با تبر شکستند. با این که سیم بانان از این که کاج بداخلاق، کاج مهریان را به زمین انداخته بود، خبر نداشتند، کاج بداخلاق را شکستند تا اگر طوفانی یا سیلی آمد، سیم های دیگر قطع نشود و مرکز ارتباطات دچار مشکل نشود.
نتیجه گیری: اگر ما با دیگران چنین کاری بکنیم، حتماً جزای کار خود را به هر وسیله ای از جانب خداوند می بینیم.
(بازنویسی داستان دو کاج از کتاب فارسی چهارم دبستان)

* سیم بانان: یعنی مأموران مرکز ارتباطات
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:35  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

یا اباعبدالله به دادمان برس

همه جا کربلاست، هر زمان عاشوراست. حالا این گفته را تا مغز استخوان هایم می فهمم. آیا کسی هست که از بچه های بی دفاع غزه، دفاع کند؟ درست است، حالا هم کسانی برای پشتیبانی از این مردم هستند. شمر ذی الجوشن، در آن زمان قاتل بود و حالا هم با این که نسل ها پیشرفته شده بوش جای او را پر می کند. این وضع را نمی شود تحمل کرد. در آن زمان یکی از شهیدهای کوچک اسلام علی اصغر بود و حالا در غزه بسیاری از کودکان که هنوز به جهان هستی چشم نگشوده اند، شهید می شوند. فکر می کنید این عادلانه است؟ سران آمریکا و اسرائیل در خانه های گرم و نرم خود می مانند، ولی مردم غزه در حالی که هر دفعه با صدای موشک ها به خود می لرزند، می خوابند. حالا خودتان قضاوت کنید. با این که من کوچک هستم، ولی وقتی می بینم که کودکانی که هم سن من هستند، کشته می شوند، دوست دارم خود نیز بمیرم. در زیارت عاشورا می خوانیم: و لعن الله عبیدالله بن زیاد و ابن مرجانة و عمر بن سعد و شمر و آل ابی سفیان و آل زیادٍ و آل مروان. و حالا باید گفت: مرگ بر بوش و اولمرت، اوباما و مبارک.

به قول آقای قرائتی که در آخر هر صحبت خود می گوید: والسلام علیکم و رحمت الله.

مطلب پارسال ام راجع به امام حسین (ع) را اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:54  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

روش ساده کردن ضرب 9

ببخشید که چند وقت نبودم. مطلبی راجع به ساده شدن ضرب 9 در مجله خوانده بودم که برایم جالب بود. من هم با دیدن آن، روش جدیدی را کشف کردم. در مرحله‌ی اول، کار من و مجله یکی بود. اما در مرحله‌ی دوم کار من تغییراتی یافت. مجله به جای این‌که 9 را به علاوه‌ی عدد انتخابی بکند، عدد انتخابی را منهای یک کرد. البته جواب به دست آمده‌ی هر دوی ما درست است.

روش من این است: عددی را به دلخواه انتخاب کرده و در 9 ضرب می‌‌‌‌کنیم. ابتدا عدد انتخابی را از 10 کم می‌‌‌کنیم و در یکان می‌نویسیم. حالا 9 و عدد انتخابی را جمع می‌کنیم. یکان عدد بدست آمده در واقع دهگان عدد مجهول است.

مثال:

9×4=

10-4=6

9+4=13

9×4=36


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:59  توسط فاطمه ترک یلماز  | 

فضا

دانشمندان برای انفجار عظیمی که جهان را به وجود آورد، نام مهبانگ را انتخاب کرده اند. در مدت زمانی که میلیونها سال طول کشید، این اجسام کروی شکل که بر اثر آن انفجار عظیم به وجود آمدند، با یکدیگر برخورد نمودند. بر اثر این کارها، ابرهایی از گاز و دود تشکیل شد. حرارت این گازها و دودها بالا رفت. به حدی که ستاره هایی در کنار هم به وجود آمدند. این ستاره ها بر اثر پیوستگی با هم دایره های حلزونی شکل به وجود  آوردند که هر یک از آنها کهکشان نام دارد.
(خلاصه ای از قسمتی از کتاب دائرة المعارف فضا که از کتابخانه ی مدرسه قرض گرفته ام)


 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:42  توسط فاطمه ترک یلماز  |